دلمان هزار راه نرفته را جستجو می کند
تو بیا
که همه ی راه های نرفته را
در یک نگاه تو می توان پیمود .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:20  توسط شباهنگ
|
هنگام اذان است
و من در رکوع عشق تو
سجده می کنم به تمنا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:20  توسط شباهنگ
|
چه خبر است
مگر من زاده شده ام که تبریک می گویید
از کدامین زایش نام می برید
از کدامین زهدان سخن می گویید
تا آنجا که در خاطرم نمانده
بارها زاده شده ام و مرده ام
برای من زایش طی هزار عالم است
که من هنوز با گدز از پنجاه هزاز سال
در عالم یکم وامانده ام
به من تبریک نگویید
من مرده ام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:19  توسط شباهنگ
|
نفس می کشم به سردابه ای از طنازی ات
گرامی باد قدوم تو در من
مرا به خاک فکندی
و از موسم قدمت بر افلاک شدم
بر خاکسترم راه برو ای همه آتش
که در من شوق سوختن است که جان می گیرد
به لحظه ای غرقه می شوم در عشق
به لمهه ای پر می گیرم از عقل
اما به تجربه ی هزاران ساله ام از تو
جوانه می زنم پس از مرگ
در من راه برو
مبارک است قدوم تو در من.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:19  توسط شباهنگ
|
من کاغذی می شوم سپید جامه
تا که دستانت بر من بنویسد مدام
قصه ی هستی ام را
اگر در من کتابت کنی
پر می شوم از حضور تو
کلمه ات در من رودی است به وسعت عالم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:18  توسط شباهنگ
|
این اندوه تکه تکه مرا رها نمی کند بانو
هر لحظه که تنها می شوم
سراغی می گیرد از دلم
بی هوا به من سر می زند
در من خیمه می زند
در من آتش می افروزد
در من دود می کند
و مرا به خاکستری بدل می کند
که هیچ ققنوسی از آن زاده نخواهد شد
اما هنوز خود را که می پیمایم
می بینم که به حجم اندوه تو زنده ام
عجب است از این آتش
که بی هیچ هیزمی
روشن است مدام.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:18  توسط شباهنگ
|
مرا به سرخی یک گل کنایتی از توست
مرا به زردی رویم اشارتی از توست
درون من همه آواست از غزل هایت
به سان بلبل جوشان ترانه ام از توست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:17  توسط شباهنگ
|
حجم تنهایی ات را آینه می شوم
تا در انعکاس با تو نبودن تکرار شوم
تو نیز آینه ای شو برای من
تا روبروی هم بی نهایت شویم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:17  توسط شباهنگ
|
به لباس فاخته در آمده ام امروز
از ترنم سرد یک ترانه
که صبحگاه غزل بزم با تو بودن را
در دلم می خواند
آرمیده بودم آرام چون خاشاکی کنار رود
به یکباره سیلی چنان مرا ربود
که دیگر هیچ از آن آرام نماند
من قرقاول عشق تو نیستم
بوفم بوف
هوهو کشان آغاز می کنم آوای نبودن را
درین نبودن اما بودنم پنهان است
به سان برزخی می شوم
میان اینجا و آنجا مانده
محبوس دوگانگی ابدی
که نیمیش عطش این جهان است و
نیم دگر هوای آن جهان
پندارهای تو دیگربار آوای مرغ حق می شود در من
تا که شاید پری باشد مرا به سان مرغی در هوای تو
ای دوست
ای یار اول و آخر
ای یگانه ترین محبوب هردو جهان
مرا به پشنگی مرطوب هستی خویش کن
که خشکی این روزگار در من تنیده چون کویر
تفتیده و داغ و هرزه سر بر می آورم در ناخوشی از خوشی
مرا به خورده آبرویی که برایم گذارده ای مرتفع کن به عشق
که از مدامی تو مدام شوم درین دام
لحظه ای رهایی ام نبخش
حتا اگر که هزاران بار ندا سردهم رهایم کن.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:17  توسط شباهنگ
|
هوایی شدم از هوای تو
ای در هوایت زندگی ام سپری
هوای بی چگونگی و ما؟!
غلط های زیادی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:16  توسط شباهنگ
|