اگر راه های زنده ماندنم یکی پس از دیگری سد شود
اگر هیچ راهی برای نفس کشیدن نداشته باشم
اگر تو با من برای همیشه بیگانه شوی
برای همیشه تمامی پیوندهایم بریده خواهد شد
من هیچ راهی به آخر زمان نمی شناسم
و در تمامی کوچه ها تو را گم می کنم
تا در پس کوچه ای غریب بازت یابم
همیشه به مصداق یک پرنده در آغاز بودنم با تو
می توانم پرواز کنم تا آنسر همه ی پیله هایی که به پروانه بدل نمی شوند
اینجا هنگامه ی با تو نبودن است
هنگام پرکشیدن
پر شدن، آواز خواندن و در غربت دور این جهان گم شدن
اینجا آخر زمان است.
در همه ی لحظه هایی که درنگ در بودنم معنا ندارد
از شب نوشته های روز خوانده خبری نیست
من گرداب فروتنی را در خود تجربه کرده ام
و بسی لحظه ها که در انتهای با تو نبودنم گم شده است
اینجا حکایت مردان غریب است و مردمان غریب تر
اینجا حکایت لب فرو بستن است فرو ماندن و راه نرفتن
اینجا حکایت گم شدن است
هر روز که تو را ندارم، یکروز از عمرم کم میشود
نه اینکه اگر تو را داشتم از عمرم کم نمیشد
اما لااقل جزو زندگی ام به حساب می آمد
پس بهتر است بگویم هر روز که تو را ندارم زندگی نمی کنم
دلم بسیار برایت تنگ است، برای خنده هایت، شکوه هایت
برای شیطنت هایت
جبر مرا بر آن داشت که کوهی از عصبیت را بر تو فرو ریزم
دلبندم را زیر آواری از خشم مدفون سازم
تا دیگر مرا نبیند، مرا نیابد، با من نباشد
امروز اگر به اجبار از من سراغی بگیری با لحنی پر از کنایه سخن می گویی
امروز دیگر مرا دوست نداری، برایم دلتنگ نمی شوی، صدایم نمی کنی
اما بدان محبوب کوچکم، که بی تو زندگی ام بی رنگ است
و زندگی امروز من که به میدان جنگی می ماند
تنها راهی که برایم باقی گذاشت این بود که کاری کنم که نباشی
تا آتش این جنگ بیش ازین دامنت را نگیرد
و شاید این عذر بدتر از گناه باشد، اما من تاوان این عذر و گناه را
پرداخته ام و خواهم پرداخت
تا ابد
کاش دستهای خالی ام را خدا نمی دید
و یا می توانستم نصور کنم که لحظه ای از من غافل است
کاش چشمهایش گاه برویم بسته میشد
و گمان می کردم که چون نمیداند، نمی دهد
کاش حکمتش را اندکی در من فرو می ریخت
تا دهان گلایه مندم به شکر گشوده شود
کاش نمیدانستم که مهربان است، رحمان است
عادل است، قادر است
و کاش نمیدانستم که مکار است
اما خیرالماکرین
کاش . . .
روزهایم پر از فریاد است
عصبیتی گم شده گلویم را می فشرد
من در انتهای حیاط بسترم را کنار یاسهای امین الدوله پهن می کنم
و در آخرین روزهای این گیاه بی نظیر چون آینه ای خود را مرور می کنم
پر از خودخواهی و خودپسندی شده ام
پر از نابسامانی
دیگر مردمان را دوست ندارم
همگان برایم بیگانه اند
دچار بدبینی مزمن شده ام
نه از آن دچارهایی که سهراب می گفت
بل از آن دچارهایی که پر از اندوه و کدورت است
انگار همگان دشنه ای برداشته اند تا از پشت در من فرو برند
و البته و صد البته که بارها زخمه های بسیار بر من فرود آمده
و با این وجود هنوز سر پایم
این مرد، این مرد کهنه که دیگر رنگی از ابهام در بودنش نیست
با خود که صادق می شود می بیند
از آنهمه مهربانی که در دل داشت اکنون اندکی بیش نماندست
با همه ی تدبیری که در سر داشتم در دام خودیت فرو افتادم
و هیچکس جز تو نمی تواند رهایی ام بخشد
هیچکس
و تنها طلب می کنم از تو که مهربان ترینی
همه ی غوغاهایم را به هیچ انگار
و با رحمت بی انتهایت مرا در خود فروبر
ای محیط بر همه چیز
بی تو هستی ام جز فنا نیست
بی تو من به عدم خواهم پیوست
و عدم یعنی شر مطلق
پس مرا رهایی بخش، ای مهربانترین مهربانان
که بودنم با توست، تا چگونه بودنم نیز با تو باشد
که اگر چنین نشود در گردابی از شهوت و غرور غوطه خواهم خورد
و هیچ دری مرا به سوی نور هدایت نخواهد کرد
ای ارحم الراحمین مرا دریاب
عجیب محتاجم
در اوج احتیاج از من عبور نکن
من رویاهایم را با تو قسمت می کنم
و آوارهای با تو نبودن را در هستی مدام خود تکرار می کنم
در غفلت نداشتنت غوطه می خورم، و مرور می کنم خود را و تو را
اما اینجا در آخرین روزهای اقاقیا، فصل باروری ام به اتمام می رسد
فصل گلهای یاس، فصل میوه های ترش و جمع شدن دهان
آنروز که تو آمدی من گویی نمیدانستم که چگونه با تو باشم
راستش را بخواهی با تو بودن را آرام آرام به فراموشی سپرده بودم
دخترک دیروز به زنی بدل شده بود، زن سی ساله
و من، مرد امروز برای ستاندن یک بوسه
دست و پایم را گم می کنم
آنقدر دستپاچه ام که تو را و خود را به آتشی می افکنم
آتش با تو نبودن
در حیرانی فنجان آبی که تلف می کنم در تشنگی مدام
در نبودن غباری که روی عادتهای کهنه ام بنشیند
تا مرا وادارد که بروبم همه ی وابستگی هایم را
در مشعلی که می فروزد شب و روز در دلم
و می سوزاندم آرام آرام چون شمعی
می گردم تا بیابم تو را
می دوم تا آنسر عشقی که چون زنجیر به پایم بند شده
و مرا پایبند نبودنت می کند
و عهد می کنم با خود که هر پنجشنبه در سوگ تو
قطعه شعری به رسم فاتحه بسرایم۰
و این نبودن نشانه ی مرگ تو نیست
نشانه ی نبودن لحظه های ناب با تو بودن است
نشانه ی حبس عشقی است که در سینه دارم
و این حکم حبس ابد از اعدام من فراتر است
امروز قرار است تو دیگری را برگزینی
شاید همه ی لحظه های دردناک با من نبودن را
به فراموشی بسپاری
امروز قرار است از من فرار کنی
به آن مرد که گویی دندانهای مردمان را دوا می کند
دل بسپاری
و رسم عاشقی میانمان را عوض کنی
اما بدان آن رسم در من به اسطوره ای بدل شدست
که هیچکس نمی تواند آنرا تغییر دهد
و در زمان بارور خواهد شد و مرا نیز به اسطوره ای بدل خواهد کرد
با من بيا با من به ان ستاره بيا كه هزاران سال از انجماد خاك
و مقياس هاي پوچ زمين دور است
و هيچ كس در آنجا از روشني نمي ترسد
من در جزيره هاي شناور به روي آب نفس مي كشم
من در جستجوي قطعه اي از اسمان پهناور هستم
كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد
شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده ي مغشوش بر جاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست ايمان بياورد به پاكي اواز آبها
دكمه ها را باز مي كندخنده اي تحويلتان مي دهد و روبرويتان مي نشيند
خنده اي كه شبيه هيچ چيز نيست نه خنده هاي معصومانه كودكتان نه لبخند شيرين همسر بخت برگشته تان
انگاه ديگر شما مي مانيد و اين دخترك 40 ساله سر بالايي نگاهتان مي كند انگار ان بالا ها هستيد با شوخي كوچكي دستي به سينه هايتان مي زند نمي دانم چه شد كه تصميم گرفتيم بيش از پيش به شما نزديك شويم كه تصميم نبود اجباري بود كه پيش امد و حالا هم كه تامي توانيم از هزار فرسنگي تان هم رد نمي شويم
خدا مي داند چقدر از شعور نداشته تان استفاده كرده ايد تا راهي درست تر را انتخاب كنيد اما انگار چيزي دور وبرتان پرسه مي زند چيزي دوستانه تر از اين قيافه معتاد سيگاريتان با لبهايي كه ديگر به سياهي ميرسد
خودم را در اينه نديده ام انگار پير شده ام اما مدام مي گويم اين چروك دور چشم من از الرژي فصلي است كلاه گشادي سرمان رفته است
دكمه هايش را كه مي بندد ميرود حالا مي شود نفسي از راحتي كشيد