اینجا سرزمین مردگان است
هنگامه ی درد و رنج در بادیه ی کریهی
که آدمیان بی مغز در آن زندگی را سپری می کنند
یا بر زندگی سپر می شوند
تا زنده بودن را به روزمرگی و هرزگی بدل کنند
اینجا آدمیان گمان میبرند آدمند، که نیستند
پیکرهای فربهی که هیچ طعمی از عشق در آن نیست
و هیچ رنگی از فهم
و فقط و فقط خاله زنکانی هرزه گویند
که تا مرز نیستی و پوچی به وراجی مشغولند
و دهانهای متعفنشان تنها به قضاوت و بدگویی باز می شود
آی بانوی ناجی که از راه نرسیده گمان می بری
هم پالکی خوش مشرب ما شده ای
و هرازگاه می توانی سری به خانه ی ما بزنی
و سرکی به پستو بکشی و بگویی من که میدانم تو در آنجا چه می کنی
و با بلاهت بی حد خود در این اندیشه باشی
که ریسمانی آسمانی بدست گرفته ای
تا مرا و ما را نجات بخشی
"تو برو خود را باش که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت"
و من که خداوند بیش از همه میداند در وجودم چه می گذرد
از این عشق درسها گرفته ام
و ایمانم را صد چندان کرده ام
که تو را توان و یارای دیدن آن نیست
چه رسد به قضاوت در آن
تو اگر رنگی آموختنی از پدری استوار و با ایمان در خود داری
آنرا قدر بدان و سر براهیت را شهره مکن
که با آن کلاه فخری که به سر می گذاری
آنقدر مسخره می شوی که دیگر به خاطر نمی آوریم
ایمانت را و مهربانی ات را
فضولی آتشی نفسانی است
که در قالب امداد در تو سر می کشد
های مراقب باش
مبادا ژاندارک ما در آتش ناآگاهی خود گرفتار آید
مبادا ...
آویخته ام خود را به کلامی که مرا از تو عبور دهد در منتهای عشق
در حضور مطلق شعری که مرا رها نمی کند
پرواز می کنم
تا آنسوی ابدیتی که مرزبندی های مرا با تو نشان می دهد
و چشمان خسته و بی تابم را تا آنسر جهان بسته نگاه میدارد
حالا خود را به پژواکی می آویزم
تا در انتهای راهروی عاشقی قد علم کنم
و تب و تاب بی پایان خود را در چشمه ی زلال حضورت بشویم
اینجا زمان بی مفهوم است و مکان به لامکان بدل می شود
اینجا من سراپا در استوانه ای ابدی فرو رفته ام
فصل فصل دیگری است
فصل تنهایی
فصل جدایی
...
همه اش خبرهای داغ از در و دیوار بر سرم هوار می شود
خبر نبودنت، خبر نداشتنت، خبر جایگزین کردنت
همه اش در پستوی این قلب تاریک می نشینم
و به عکسهای رنگ و رو رفته ی خاطراتم با تو خیره می شوم
در انتهای حرارتی که از وجود تو در لبانم باقی است
و در ابدیتی که از عشق تو در من گر می گیرد و مرا به آتش می کشد
و تاکستان تنم را به سوختن وا میدارد تا از من چیزی جز
مستی "به راه خرابات در چوب تاک" باز نماند
و این تن کهنه، به باده ی بیدریغی سپرده شود
که هیچ عاشقی را از آن گریزی نیست
و تنها عربده است که در کوچه های زندگی ام رها می شود
و همه ی همسایگان و مردمان را به نظاره می کشاند
که این مست لایعقل کیست که اینگونه فریاد می کند
اینچنین بی پروا
اینچنین بی رویا
درد پشت کلافه ام می کند
من خاطراتم را در مهمانی تو با دردهایم جستجو می کنم
به قوزی کریهی بدل شده ام که مرا و تو را نمی شناسد
ایمانم را در دستهایم گرفته ام
مثل دریوزه گری که سکه های محبت را طلب می کند
آرامش را در سایه ی تو تجربه کردن یعنی
زندگی بعلاوه ی مرگ مساوی جاودانگی
اما من پرده های آرام تو را در خیالهای نهان بودن و نبودن یافتم
همه ی پندارهایم را در زیبایی تو خلاصه کردم
همه ی دیوانگی هایم را در اسطوره ای به نام مردانگی جستم
و تا ابدیت خیال تو آرام آرام همه ی دقایقم را طی نمودم
تو همه چیز منی
تو یعنی زندگی به توان عشق
و من این شب قوزی را تنها به امید تو گرم می کنم
وگرنه یخ می زنم و از میان می روم.
مرا دوست داشتنی در میان نیست
نه دیگر تو را دوست دارم و نه هیچکس را
از من چیزی باز نمانده که دوست داشته باشد یا دوست داشته شود
مدتهاست دیگر به کسی رشک نمی برم
جز به خداوند که هیچ رشکی در وجودش نیست
تنم به اندازه ی زورقی کهنه پیر شده
اما دریای اشراق همچنان باقی است
کجاست زورق ساز پیر که سفارش قایقی دیگر را از من بپذیرد
و کجاست پیرمرد و دریا ...
تو را که پیدا کردم انگار آسمان را پیدا کردم
تو را که پیدا کردم گویی خورشید را یافتم
تو را که پیدا کردم به تازگی
سیبهای سرخ را از درختان ابدی چیده بودم
تو را که پیدا کردم بازی زیبای تن وهم آغوشی را فرا گرفتم
گرداگردم نسیمی از طراوت تو بود
در طوفانی از حضورت به باد رفتم
تو را تا انتهای تنت سر کشیدم
و پر شدم از همه ی مهرها و نوازشهایی
که زنان جهان می توانستند در مردی فرود آورند
تو را که پیدا کردم خوابهای کودکی ام تعبیر شدند
بی پروا از تپه های برفی حیاط خانه ی مان بالا رفتم
و قله ی اورست را فتح نمودم
تو را که پیدا کردم درختهای خرمالو دوباره بیدار شدند
جوانه کردند، گل دادند، به بار نشستند
وعطش بلعیدن میوه ای شیرین و گس با خوابهایم در آمیختند
تو را که پیدا کردم جوانی ام را در پوستت جستجو کردم
داغی لبانت را به حرارات قلبم پیوند زدم
تا بینهایت کوههای وجودت پیش رفتم
از همه ی جنگلهای تنت عبور کردم
در چشمه ی دیدگانت شناور شدم
و به ناگاه در دریای مواج قلبت غرق شدم
اکنون میان آسمان و زمین مانده ام
بازی تو با ایمان من سالهاست که ادامه دارد
تو را که پیدا کردم، ایمانم به باد رفت
و حقارت این لحظه های بی پروا در من رسوخ کرد
و نمایشنامه ای تحریر شد که در آن عاشق باید با عشقش وداع کند
تراژدی خسرو و شیرین به گونه ای دیگر
تو را که پیدا کردم گم شدم در شهر رویاها و یادها
و امروز دیگر هیچکس حتی خودم، جرعت یافتنم را ندارد
من آنقدر در تو فرو رفتم
تا خداوند دستان قدرتمندش را از آستین برون آورد
و مرا نگه داشت که:
های چه می کنی ؟!
اینجای نمایشنامه به گونه ای دیگر است
تو یا مرا به کارگردانی قبول داری
و یا خود به تنهایی باید این صحنه را ادامه دهی
و من قادر به ادامه ی بازی بدون حضور او نیستم
اینجا رها شده ام
و اکنون نه او حضور دارد و نه من ادامه می دهم
...
این روزها بعد از درسی که به من دادی
هر روز طنین تو را در گوش جان دارم
این روزها همه اش آوایی مرا به خود می خواند
نکند از تو فارق شوم ، نکند تو را از دست بدهم
نکند داغ ابدی دوری از تو را تا بینهایت به دوش بکشم
چون صلیب مسیح که جهانی تا ابد آنرا به دوش خواهد کشید
من تمامی رویاهایم را در تو معنی کردم
تمامی آرزوهایم را در تو خلاصه کردم
همه ی زندگیهایم ، آمدم و باز رفتم تا تو را بیابم
و اکنون پس از هزاران سال و یا شاید پس از پنجاه هزار سال
تو مرا یافته ای ، نه من تو را
می گویی چه تفاوت ؟
می گویم : باید استطاعت می یافتم تا تو را بیابم
و نیافتم تا تو کرم کردی، زیرا که در انتهای مسیرم
مسیری که برای من مثل طی کردن دوران جنینی است
و این نوزاد به دنیا نخواهد آمد مگر به عنایت تو
مرا دریاب ، با همه ی حقارت به تو محتاجم
با همه ی هستی ام در تو جان می گیرم
با همه ی وجودم به تو عشق می ورزم و یا تو به من ، نمیدانم
درین روزها تو مرا قفل کرده ای ، مرا بسته ای
انگار هیچ کاری از دستم بر نمی آید
هر جا میروم به بن بستی بدل می شود
میدانم این دستان قدرتمند توست که مرا در بر گرفته
این روزها همه ی سنگها به در بسته می خورد
همه چیز بیدرنگ بسته شده
اما درهای وجود من بسته نیست
و به همین واسطه تو مرا به انتظار نشسته ای
تا دری را بگشایم که از آن بتوانم به سوی تو پر بگیرم